بد زمونه ای شده ، وقتی احساس می کنی تنهایی ، درمانده و خسته هستی ، دلت شکسته است و نا ایمد. سینه ات از درد غربت سنگینی می کند. بی هدف و تهی از انگیزش در میان سایر آدمها می لولی و می چرخی.
ناگهان نگاهی در نگاهت گره می خورد ، لبخند کمرنگش ، با تردید تلخی دائمی را از لبانت می زداید. سرت را پائین می اندازی ، می خواهی باور نکنی ، می خواهی بدون درد سر ، از کنار حادثه ای دیگر که پیشی بینی عواقبش را می کنی ، بگذری.
اما جز چشمانت ، سایر حواست تیز تر می شود.
شامه ات بوی عطر لطیف و زنانه اش را در ریه هایت حبس می کند و در لابلای کاغذهای مچاله حافظه ات دنبال خاطره ای دور می گردد ، خاطره ای که به یاد نمی آوری ، اما شیرینی احساسش ، کام خشک روزمرگی هایت را با طراوت می کند.
می ترسی ! باور نمی کنی ! نادیده می انگاری!
اما تمام تار و پود تمنایت ، به ارتعاش در می اید ، ناله های تار زیر زخمه های درد ، چکامه های معصومیت های ازدست رفته ات را به جسارت نگاهی دیگر دعوت می کند.
نگاهی دیگر می اندازی و در چشمانش ، التماس آغاز را به انتظار نشسته ، می خوانی.
سلام دروازه های گل گرفته افکارت را از هم می گشاید.
قدمی بی تکلف و دو نفره در بوستانی خلوت ، ارتباطی با کاغذ زنگی ها و مزمزه های کلام و درنهایت بوسه ای با ضرباهنگ تب و گناه و عصیان ، و تقابل جسمانی زیر کوتاه ترین سقف آرزو ها ....
همه چیز تمام می شود ، کبریت احساسی که بر افروخته ای به آخر رسیده است ، و بی فروغ ، سر انگشتانت را با درد همخانه کرده است.
آری ، همین است ، مثل همه داستانهای مشرقی ، تنها چیزی که به جای می ماند ، سر خوردگی ، کسالت ، لجاجت و کوله باری از اوهام و اگر است.
سال نو مبارک
پیمانه ات تا جایی پر می شود که دیگر برای وزش باد نا به هنگام هیچ حادثه ای ، جام وجودت کام نمی گشاید.
آنقدر جفنگ در اطرافت جریان دارد که دیگر ذهنت را هیچ استدلالی غلقلک نمی دهد.
ناکامی های پی در پی ، چشمه تلاشت را به سنگلاخی از خاطرات بی ثمر تبدیل کرده است.
سرعت بی وقفه و دیوانه وار زندگی قرن بیست و یکمی ، رمق تاملت را به شماره انداخته است.
تجربه زندگی در کنار نصفه نیمه های بی هدف ، سوسول فانتزی های بی مغز ، راهبان جستجوگر لذت جسمی در الفاظ عتیق ، مومنان کاوشگر آیه های چند زنی و غلمان و غلامان پسر ، اهل مطالعه های گزیده خوان ، عارفان اینترنتی ، آخ ... آخ ... تهوع به توان 1000
سکوت ، تسلیم باری به هر جهت ، سرگردانی در هزار توی نمیدانم چه کنم ، دویدن و دویدن از این کوچه به آن کوچه ، بوی نای نهیلیست در اشعار حماسی غربت زده مندرس ،
همه و همه ... این سوال را در ذهنت متبلور میکند ... که .... چرا؟
چرا آمدم به این هیاهوی بی فرجام؟
آیا هدفم از آمدن این بود که چون کرم خاکی ، مدتی در چراگاههای خاموشی و غفلت بلولم و .... بعد .... خلاص؟
این بود؟ همه اش این بود؟
ناگهان با عنصری زمینی از جنس خودت در اتفاقی ترین حادثه روز مواجه می شوی که بی دلیل تمام سلولهای بدنت را به رقص در می آورد که :
خودت را اثبات کنی.
تو .... بی دلیل میخواهی خودت را اثبات کنی. میخواهی زیباترین ، پاکترین ، رویایی ترین و دوست داشتنی ترین موجود زمین را به نمایش بگذاری.
شک نکن.... این آنجاست ... که نیاز به هیچ شتابی نیست... روحت را آرام در کنارش بنشان و بی تکلف برقص.
با تمام وجود در کنارش .... همه وجود اهورائیت را به نمایش بگذار.... نترس ... تو تظاهر نمی کنی ... تو داری رویاهای کودکی ات را باز خوانی می کنی.... به هر آنچه که به نمایش میگذاری.... ایمان داشته باش... توقع نداشته باش... شبیه رویاهایت باشد.... رویاهایت فقط به خودت تعلق دارد.... هر آنچه را که در تضاد می بینی .... فراموش کن...از کنار اصوات کوک نشده با غفلت محض بگذر... این رقص توست... این هنر توست... تو میتوانی حتی با نا کوک ترین سازهای عالم هم برقصی... برقص... این تنها رسم دیرینه وجود است... تو خوب دریافته ای.
و اینک در آستانه دگردیسی بر قله های تجربه و دانایی ایستاده ام.... به زودی چهل ساله خواهم شد و این اتفاق برای هر مردی آغاز تولدی دیگر است و من چه زیبا این پروانگی را تجربه میکنم... که شروعش با از راه رسیدن تو آغاز می شود...
و شاید در دنیای پر از رنگ و نور که تو بسر می بری این تجربه ها تنها داستانهایی است که رویاهای شبانه ات را مملو از بادبادکها می کند .... و به تو اطمینان می بخشد که بر ستون های محکمی تکیه داده ای که بی شک استوارترین ستون های عالم است....
و من از این دیوار مستحکم و اراده فولادین که تو در دنیای معصومانه ات ساخته ای چه خلسه غرور آمیز لذتبخشی را تجربه می کنم....
و در آستانه تولد دوباره من .... اولین تولد تو آغاز می شود .... تا نامی دیگر را پس از تولدی دیگر تجربه کنم...نام که تنها برای تو معنا دارد و تنها برای من... که چنین نسبتی را هرگز با هیچ کس نداشته ام و تو می ایی تا این نسبت جدید را معنا بخشی....
آیا راه آزاده گی در پیش خواهی گرفت؟ آیا چون من بی اعتماد به دنیا با نیشخندی جدی ترین حرفها را نظاره گر خواهی شد.....
آیا چون من تجربه وار ... زندگی خواهی کرد.... آیا چون من در آستانه چهل سالگی از تمام دالانهای سوال بر انگیز هستی خبر خواهی داشت؟
... و وظیفه من....
آیا من باید برایت از این دالانها بگویم تا تو در بیست سالگی تمام راه را نوردیده باشی؟
....
من که از همه غوره های زود مویز شده ... بدم می اید ترا از غورگی مویز خواهم کرد؟
آیا با برخی باید ها و نباید ها ... دیواری سیاه بر روح تخیل تو خواهم کشید؟
آیا من بی دلیل و با دلیل ترا از برخی راه ها منع خواهم کرد؟
آیا من به برخی سوالاتت که میدانم جوابش را ، خواهم گفت : " این سوالها شیطانی است و هرگز از خودت مپرس."
آیا من ... آیا من .... آیا من .... نقشی چنین پر رنگ را در آستانه دگردیسی تاریخی ام ... به درستی ایفا خواهم کرد؟
آیا همه تعصب هایم را پشت پرده ... چون دوستت دارم.... پنهان خواهم کرد؟
.... این چند نقطه برای همه حرفهایی که میخواهم بزنم و میترسم بزنم...
.... این چند تا نقطه برای همه چیزهایی که میخواهم بهشان فکر کنم اما خودم را میزنم به خریت
.... این چند تا نقطه برای همه چیزهای به حقی که دیگران می گویند و من میدانم درس است اما با هزارن استدلال تلا میکنم عکسش را ثابت کنم
.... این چند تا نقطه برای همه آنچه که حقیقت است اما واقعیت ندارد
.... این چند تا نقطه برای همه آنچه که واقعیت دارد اما حقیقت ندارد
.... این چند تا نقطه برای تمام سلولهای بخش خاکستری که به جای کمک به تسکین آلام دیگران ... در جهت رنجش همنوعانم مصرف شده اند
.... این چند تا نقطه برای همه .... های بی شماری که همچنان ..... میمانند
بعضی ها میرن باشگاه یه جاشونو قوی کنن ... بازو ... فکر ... چشم ... جیب
بعضی ها میرن معتاد میشن ... تا یادشون بره..... تریاک ....دروغ .... تظاهر ...
بعضی ها .... اما بعضی ها .... تو .. ما ... تحتشون... پی پی (ببخشید) جمع شده فکر میکنن زور دارن تصمیم میگیرن معتادها رو بکشن
آخ ازاین جماعت سومی....
متوجه نشدی برگرد کلمه به کلمه بخون ... متوجه میشی چی گفتم
Inbox ایمیلت روباز می کنی .... پر از تبلیغ افزایش دهنده حجم .... س///ی///ن///ه و ....
دیگه خودتون دیدین دیگه ... سر تیترشم یه کلمه کنجکاوی بر انگیز نوشتن مثلا ... خبری ازت نیس ... که فکر کنی یه دوسته ....
پر از خشونت ... پر از تظاهر... پر از شهوت ... شعار...
چقدر همه چیز سخیف ... نفرت انگیز .... بی مایه .... دروغ ...و ابلهانه س ...
طرف به قول خودش آخرین کاستشو داده بازار یه عکس خنده دار هم از خودش زده رو پوستر... صداشو گوش میکنی ... انگار دسته بیل توی ما تحتشه .... مجبوری؟
کرایه ها ... هر کی یه نرخ ... مسیر فلان به فلان .... کرایه 375 تومن
_ ببخشید پول خرد نداشتم...
_ ای به فلانت ...
نون ... ما که نفهمیدیم ...از کجا آوردن این چند تا مشنگ رو توی تلویزیون ... که دهنشون ... رو مثله گاله باز کردن گفتن ... بله کیفیت نون خیلی بهتر شده ... ضایعات نداره که نون حروم بشه ... بعد شروع کرده به گ/و/ز گ/و/ز/ الکلی که اگه همه ما دست در دست هم بدیم ... سرمایه ملی هدر نمیره...
بعد دو دستی میدیم دست یه جا کش که اختلاس چندین هزار میلیاردی بکنه...
امروز ...
راه تو .... باور تو ... سکوت تو ... در شیشه خورده های ذهن من ... لکه های بی باوری قلب من ... به بیراهه های ندامت ختم میشود... اینست دلیل فاصله گرفتنهایم... دیر رسیدی ... هر آنچه که داشتم به نگاه های دیگر باختم ... اکنون چشمانم از آن همه بودنهایت ... تنها ... تنت را باور دارد... مراقب خودت باش
ساتگین ! نمی دانم ساطور دست تو بود یا من؟
اما آنچه که مثله شد معصومیت نگاه من بود ، در برابر پتک بی باوریهای روزمرگی
بعد از آن هر آنچه که گفتم ... شنیدم ....دیدم ....خواندم .... باور کردم ...
پوچ بود ...سیاه و سفید بود ....بی ریشه بود....روزمره بود......
سلام ... نیایشگاه ابدی خفته در بستر خاطرات سپیدِ گذشته های هرگز نخواهد آمد.
میبینی ؟ همچنان سلطان یاد من , چشمان توست.
میبینی ؟ هنوز وفادار و دلخسته و تنها , آنکه بر کوبه های تنهائیت میکوبد منم.
همان ؟
هر چند دیگر از آن همه زلالی خبری نیست .... این روزها سراغ دل مرا نگیر .... دیواری نمانده که دری باشد... برای عموم آزاد و بازارش کساد....
دستان نگاهم همچنان بوی لبخند ترا میدهد .... گاهی که خیلی دلم تنگ میشود .... روبروی خاطره می نشینم و سنجاقکهای کنار رودخانه را به رخ قورباغه های به اعتکاف نشسته میکشم.
آی .... چه بگویم که دیگر هیچ آهی , تفسیر دلم نیست....
در به در شدم .... ساغر .... در به در شدم .... دیگر نمیتوانم نامت را در پس واژه های بی رمق پنهان کنم....
حالا که همه چیز گذشت ... بگذار همه بدانند در پس آن همه آمدن و رفتنها .... آن سفید و سرخ شدنها .... آن دیدنها و سر به زیر افکندنها .... آن هدیه دادنهای بی دلیل ... آن بودنهای بی خبر .... آن رفتنها طولانی ... آن شب نشینی های مست ... آن سوت زدنهای نیمه شب کنار پنجره ات .... برای این بود که دوستت میداشتم ... که دوستت میدارم ... که دوستت خواهم داشت....
هیچ نمانده است .... دیگر حتی خودم هم خودم را در آینه نمیشناسم... تا چه برسد به تو که در فاصله ندیدنها غریبه می شدی ...
آسمانم دیگر هرگز آبی نشد .... در به در شدم ... ساغر .... در به در شدم....
چه بگویم .... چه بگویم .... چه بگویم که بتواند همه بودنم را گفته باشد....
..............................................................................................
..............................................................................................
...............................................................................................
ولش کن .... عمرت از نیمه هم گذشته .... رگ گردنت رو واسه چی باد میکنی ... ببین ... هیشکی هیچی رو نتونست ثابت کنه...بی خیال .... انیشتین نیستی که اینقدر فکر میکنی .... اقبال میگفت فرزند خصال خویشتن باش .... من میگم .... اسکول شخصی باش .... با خودت حال کن .... جماعتی که الان روی زمین زندگی میکنن ... ریشه حرفاشون از شکم و زیر شکمشون منشاء میگیره .... همه چیز مصنوعیه .... مجازی ... کم عمق ... یکبار مصرف ... مصرف کن برو جلو ... خلاص.
نظرات ()